سوتی های جالب برنامه عمو پورنگ

... دختر کوچولوئی در حال صحبت با عمو پورنگ است:پورنگ: دختر گلم! بابا خونه ست؟ دختر کوچولو: آره، ولی رفته حموم. پورنگ: مامان هست؟ دختر کوچولو: آره، اونم با بابا حمومه!!! ------------------------------------------------------------------------------------------------ ...
و باز هم تماسی دیگر:

پورنگ: دختر گلم هر چی که من میگم بلافاصله اسم خودتو بگو ... اسمت چی بود؟

دختر کوچولو: زهرا

پورنگ: اونی که مامان بابا رو اذیت نمیکنه کیه؟
----: زهرا
پورنگ: اونی که مسواک میزنه بعد میخوابه کیه؟
----: زهرا
پورنگ : اونی که بهونه نمیگیره کیه؟ ----: زهرا
پورنگ : اونی که قبل از خواب مامان رو میبوسه کیه؟
----: بابا!!!





خاطره ی موزه....

میخوام یک خاطره از خودم در کنم......یک بار به یک موزه ی تاریخی رفته بودیم که تعداد ریادی مجسمه توش گذاشته بودن.....من هم کرمی شدم که برم واسه ی یکی از این مجسمه های مهمش شاخ بگذارم و عکس بگیرم.......خلاصه رفتم  براش شاخ گذاشتم٬چشمتون روز بد نبینه....مسئول موزه داد زد:hello......hello یعنی:بچه بیا کنار اگه اون بیفته که من بد دخت میشم.....تو مگه عقل نداری؟؟

معلم ریاضی داغون....

یادش به خیر تو دبیرستان یه معلم ریاضی داشتیم که فکر میکرد داره تو کودکستان درس میده....میگفت هر کی معلمشو دوست داره و بچه ی خوبیه ساکته،،وهر کی هم که معلمشو دوست نداره حرف میزنه..................هر هفته هم میخواست امتحان بگیره،ولی اخر سال شد و امتحان ازمون نگرفت.کلا یه روز عاشقت بود،ویه روز اون قدر ازت بد میگفت که نگو.....

خاطره ی پیچوندن امتحان..

سال دوم راهنمایی یه روز امتحان حرفه داشتیم،وهیچ کدوم نخونده بودیم.زمستان بود....دیگه جونم براتون بگه که ما بچه ها نمیدونم بیکار بودیم یا علاف،چند مدت بود که پاک کن هارو روی میز میکشیدیم و نرمه هاشو جمع میکردیم.....روز امتحان ،خلاقیت یکی از بچه های عزیز تنبل گل کرد و گفت که توی بخاری اگه پاک کن بندازیم،اون قدر بوی بدی میکنه که نمیشه تو کلاس موند.....خلاصه،معلم حرفه مون که ریه هاش هم مشکل داشت و همیشه ماسک میزد؛وارد کلاس شد.وشروع کرد به غر زدن:این چه بوییه میاد؟؟؟اه اه بعد هم فراش و ناظم مدرسه رو صدا کرد که این چه بوییه؟؟ناظم هم عصبانی گفت کی این کارو کرده؟؟ما بچه ها هم که همه الکی داشتیم سرفه میکردیم"گفتیم شیفت دیگه این کارو کردن و بالا خره طرف رو پیچوندیم.بعد هم تا جابه جا شدیم که به کلاس دیگری برویم،گفتند که جشن دارین و همه به نماز خونه بیایند،،،ما هم خوشحال به جشن رفتیم و معلم امتحان نگرفت...........................دارین خلاقیتو؟؟

خاطره ی چشم ذهر گرفتن از یک پسر....

یه بار اول راهنمایی با مدرسه ی ایرانی ها به اردو رفته بودیم.تقریبا بچه های مدرسه که در همه ی پایه ها (دبستان،راهنمایی،دبیرستان) اعم از دختر و پسر بودند،به یک کمپ رفته بودیم.شب که شد چند نفر از بچه ها روی اتیش سیب زمینی گذاشتند،وقتی که سیب زمینی ها اماده شد،من چون یک کاری داشتم به اتاق رفتم...وقتی برگشتم دیدم هیچی سیب زمینی برای من نیست.فقط یک سیب زمینی کنار یکی از پسرای مدرسه بود.من هم هول کرده بودم که سیب زمینی برای من تموم شده،همونو برداشتم و شروع به خوردن کردم...ولی چشمتون روز بد نبینه،اولین گاز رو نزده بودم که دیدم همه دارن نیگام میکنن....واون پسر بد بخت ، که من سیب زمینیش رو خورده بودم ،مونده بود منو بزنه،بکشه،بخنده یا گریه کنه...اخه بنده خدا همچین این سیب زمینی داغ رو پوست کنده بود که تمیز در بیاد و یک کم هم پایینش پوست گزاشته بود که دستش به سیب زمینی نخوره....تا اخر شب هم میگفت:کوفتش بشه(مخاطبش من بودم)خلاصه این موضوع تا مدت ها بین بچه ها نقل میشد و همه میخندیدند،تازه مامانه این پسره هم یه بار به مامانم ایت قضیه رو گفته بود وحسابی خندیده بودند.(ببینین چقد رو دلش بوده که پسر به این گندگی رفته به مامانش گفته) ولی خب واقعا اون سیب زمینی بهم چسبید.