یه بار اول راهنمایی با مدرسه ی ایرانی ها به اردو رفته بودیم.تقریبا بچه های مدرسه که در همه ی پایه ها (دبستان،راهنمایی،دبیرستان) اعم از دختر و پسر بودند،به یک کمپ رفته بودیم.شب که شد چند نفر از بچه ها روی اتیش سیب زمینی گذاشتند،وقتی که سیب زمینی ها اماده شد،من چون یک کاری داشتم به اتاق رفتم...وقتی برگشتم دیدم هیچی سیب زمینی برای من نیست.فقط یک سیب زمینی کنار یکی از پسرای مدرسه بود.من هم هول کرده بودم که سیب زمینی برای من تموم شده،همونو برداشتم و شروع به خوردن کردم...ولی چشمتون روز بد نبینه،اولین گاز رو نزده بودم که دیدم همه دارن نیگام میکنن....واون پسر بد بخت ، که من سیب زمینیش رو خورده بودم ،مونده بود منو بزنه،بکشه،بخنده یا گریه کنه...اخه بنده خدا همچین این سیب زمینی داغ رو پوست کنده بود که تمیز در بیاد و یک کم هم پایینش پوست گزاشته بود که دستش به سیب زمینی نخوره....تا اخر شب هم میگفت:کوفتش بشه(مخاطبش من بودم)خلاصه این موضوع تا مدت ها بین بچه ها نقل میشد و همه میخندیدند،تازه مامانه این پسره هم یه بار به مامانم ایت قضیه رو گفته بود وحسابی خندیده بودند.(ببینین چقد رو دلش بوده که پسر به این گندگی رفته به مامانش گفته) ولی خب واقعا اون سیب زمینی بهم چسبید.